خرید بک لینک
روزمرگی های نویسندگی / تورج عاطف به مستندی نگاه می کردم که دختر عباس معروفی یعنی مهرگان معروفی از بازگشائی کتابارائهی " خانه هنر و ادبیات هدایت " در برلین سخن می گفت به دغدغه های عباس معروفی در مورد صادق هدایت و شاید دغدغه های نویسندگی و تنهائی هائی که می تواند نویسنده را به سوی دنیاهائی ببرد که شاید نباید به این سرعت به انتهای آن برسد و در همین موقع بود که خبر مرگ " ابراهیم نبوی " آمد حقیقتا علاقه ای ندارم که تا کسی اتفاقی برایش افتاد در مورد او بنویسد . به خصوص در مورد کسی که قبلا هیچی از او ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 14:16

اسطوره های سیزده بدر/ تورج عاطفبه سیزده بدر رسیدیم و چه خوب است که از آن بیشتر بدانیم آیا سیزده نحس است؟ایرانیان باستان برای روزهای ماه نامگذاری می کردند و روز سیزده در ماه به نام تیر به نمادی برای تیشتر خدای بارندگی بود ایرانیان در ۱۲روز اول به بهانه 12ماه سال جشن می گرفتند و روز3ا را به تیشتر اختصاص می دادند و از او برکت و باران می خواستند و آرزوی پیروزی او بر آپوش دیو خشکسالی داشتند و به همین دلیل به در یا به سوی می کردند یعنی سیزده به در یعنی به سوی تیشتر می رفتند و افسانه ها در مورد نحسی سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 14:16

مکبث در می سی سی پی / تورج عاطف " زندگی داستانی است سراسر از خشم و هیاهو که از زبان حکایت می شود و معنای آن هیچ است " ( نمایشنامه مکبث ) در بخشی از کتاب خشم و هیاهو این جملات را می خوانیم "هیچ نبردی فتح نمی شود میدان نبرد تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخش می کشد و پیروزی خیال پوچ فیلسوف ها و احمق ها است " می بینیم که پوچی فصل مشترک این دو نوشته قرن شانزدهمی در انگلستان با نوشته قرن بیستمی در آمریکا است آیا قصه خشم و هیاهو نوشته ویلیام فاکنر با نمایشنامه

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 14:16

بابا گوریو قصه های من و دخترم بی کران هستند و بی تردید می توانم صدها صفحه و نامه برای او بنویسم اما در این مرداد گرم که که این نامه نوشته می شود من به یاد واژه " امرداد " می افتم و این نامه را خطاب به خودم و نه دخترم می نوسم تا کتاب " نامه هائی از کتاب بنفش برای دخترم " به پایان برسد و اما به معنی امرداد باز می گردم به راستی «اَمُرداد» چیست؟ چرا باید به آن اندیشید و چرا باید آن را فهمید؟ آیا «امرداد» بیمرگی است؟ آیا جاودانگی است؟ آیا رستاخیز پس از مرگ است؟ گامهای رسیدن به آن چیست؟از نگاه واژهشناسی؛ «اَمُرداد» دارای دو بخش «اَ» و «مُرداد» است. «اَ» در زبان اوستایی به چم(: معنی) ؛ «نه» و «نا» و «مُرداد» به چم «مرگ و نیستی» است، به این ترتیب «اَمُرداد» ؛ نامیرایی است و جاودانگی و بیمرگی.و چه آرزوئی زیباتر از نامیرائی برای عشق می تواند باشد . نامیرائی خوب است ؟ در کافه ای در میانه شهر نشسته ام و به این واژه می اندیشم و او را می بینم وارد کافه که می شود همه را متوجه خود می کند . او پیر مردی است قد بلند که سیاه پوش و عینکی تیره بر چشم دارد و با عصا راه می رود . او در میان بهت و استهزا جوانانی که بی شمار در کافه های شهر به دنبال یافتن به اصطلاح هویت فضای کافه ها را با دود سیگارهایشان و یا با سر و صدا های که آمیخته به دشنام و بی خردی است پر کرده اند بر روی یک صندلی می نشیند . نخست تقاضای او تغییر موسیقی است که در فضای کافه پخش می شود اما با مخالفت پسر جوانی که برای گفتن دستور او با سیمائی اخم آلود ایستاده است رو به رو می شود. پیر مرد عصبانی است . به نظر می آید او برای فرار از خانه ای خلوت که غرق اثاثیه و عکسها و بی گمان خاطرات قدیمی است رهسپار مکانی شده است که هیچ شباهتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: سه شنبه 30 مرداد 1403 ساعت: 13:22

حکایت مشروطیت/تورج عاطف پیام دوشم از پیر میفروش آمد بنوش باده که یک ملتی بهوش آمد هزارپرده زایران درید استبداد هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد زخاک پاک شهیدان راه آزادی ببین که خون سیاوش چنان بجوش آمد "عارف قزوینی"تابستان به مرز نیمه می رسد دلهای آنهائی که تاریخ ایران را می دانند و حکایت شور و شوقی ملتی را می خوانند با واژه مشروطیت به یاد شجاعت و عشق زنان و مردانی می کنند که جان دادند تا ملتی به هوش و آزادی برسند من از کودکی با واژه مشروطیت آشنائی داشتم . پدر پدربزرگ پدرم یعنی احمد نقاش از مردانی بود که برای مشروطیت مال و جان خود را فدا کرد و در دوران استبداد صغیر توسط صمد خان حاکم مرتجع تبریز کشته شد و حکایت مشروطیت در خانه ما روایت می شد اما سالها بعد که کتاب " نقاش مشروطیت " را نوشتم حکایت مشروطیت برای من جذاب تر شد چون علاوه بر دست نوشته های پدر بزرگ پدرم ( محمود نقاش زاده ) باید غرق نوشته های مشروطیت می شدم تا اندکی بتوانم از مظروطیت هم بگویم و من همراه با کسروی و فریدون آدمیت و مخبر السلطنه هدایت و شهریار بهبهانی و دکتر ملک زاده و ناظم الاسلام کرمانی و ماشا الله آجودانی و ادوارد براون و یحیی دولت آبادی .. شدم و عاشقانه مشروطیت را تعقیب کردموقتی از دلاور سردارانی چوت ستارخان و باقرخان .. بی کران حکایت وجود دارد . از قلم به دستان و هنرمندانی چون میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل و عارف قزوینی ...چه یادگاریهائی مانده است و امروز یک بار دیگر به مردمانی که ضعف در حافظه تاریخی دارند و بیگمان کمتر یادی از مشروطیت می کنند دوباره یاد آوری می کنیم مشکل اصلی ما ندانستن و در پی آن نخواستن آگاهی است. تا زمانی که همه باهم بودن و " ما" شدن تبدیل به" من" است و به هر بهانهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: سه شنبه 30 مرداد 1403 ساعت: 13:22

نیابش/ تورج عاطفتیرگان به پایان می رسدتیرگانی که دل را تیر افکنددلی که امید داشتدلی که عشق داشتدلی که باور به حضور رحم ومهر داشتراهی نمانده جز رزم با زرقراهی وجود ندارد جز رزم با بزم جهلراهی نماند جز خواهش ونیایشپس ناخدا بنگاردز دل ودرد دلز آرزو خیر برای اقلیم دردجز تمنا برای آشکاری روزنه آگاهیآتش رونق دارد در فصل گرمگنج را به خیال سپردندظلم و ظلمت غرق کرد زلالدل زلالذهن زلالو..نیایشی آیدیزدانایکی از نامرادی های دیروزتوان اعتماد فردا را نداردفریاد دارد، اما خاموشيزدانایکی با غرور کوه و استقامت تنه نازک نهالخسته ای را به معرکه دلدادگی می خواندبه وزیدنی خم می شود، اما نمی شکنديزدانایکی با هزار من، خود را گم کردهو در شهر فتنه گر، خویش در بیگانگان می جویدبا چشمی بسته به روی تمنای آشنایانيزدانایکی کوچکتر و مهربانتر از آرزوهایشبه پیامی واله و شیدا می شودبه کلامی در خود، خرد و خرابيزدانایکی بر اصرار وصال، در فراغ می نشیندو یکی مست از وصال، فراغ برمی گزیندچه کودکانه، پندار بزرگی دارنديزدانایکی بی دل و غربت نشین تقدیر نابش،زیباترین شعر شکفتن را می سرایدبرای گلی دل زده از شکفتنيزدانایکی بر دو راهی وفای دیرین و صلاح نوین ایستاده بودو حال که گریزان از تکرار، قصد تولدی دیگر کردبه صبرش خواندی و نوید سحرش دادیو منوامانده از دیوانه دلی خویش،صبور از چشمی که نگرانم نیست،خسته از روزگاری که دلتنگم نیست...يزداناآگاهی که از پس هر گلایه و شکایتچیزی جز سپاس به دل نداشته ایمپس دوباره و دوباره، اي ايزد مهربان سپاسيزداناما را دوست بدار و دوست داشتن بیاموزماندل هایمان را بهانه ای شایسته دهو بهانه هایمان را سامانيزداناما را به باور رسيدن ها در لحظه اكنون رهنمون ساز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 1:39

چون آب باشهميشه آب بی ادعا است صدا ندارد؟ اما چه كسي كه در نيمه هاي شب نوای آن را چه از اقيانوسي باشد یا که چكيدن شدن قطره اي باور نكندبو ندارد ؟اما در ميان كويري تشنه همه نفحه زندگي را یاد آورد مزه ندارد ؟چه كسي مي تواند مزه شوري اقيانوس در هنگام غرقه شدن را از ياد برد و يا در هنگام نزديكي با مرگ آن را نچشد و نگويد گواراترين استآب حجم ندارد مي تواند از بي كران كوچك ملكول تا بي كران بزرگ چون سونامي شود صداي پاي آب مي آيدمي تواني ديوانه شويباور اكنون را بياب بزرگي چون آب باش سادهبي حجم بي توقعبي خيال كه به دهاني مي رسد و يا سپيداري و يا اين كه كامي را در آغوشش خاموش كندبنگر و بگذرباور كن زيستني را كه گذراني براي هر مدعي و بي ادعائي داردپس چون آب شو دريائيدريائي شو و از ياد نبرد كه درياي خشمگين خاكستري و سيه و آبي و بنفش و سبز همه دريا هستند گر تو خود خواهي كه بخشي ودريائي باشي از نجواي كوچك دلان نهراسمهر را در قالب واژه ها و القاب نخواه عشق در قالب نمي رود .در عناوين نمي توان آن را جستجو كردعاشق باشعاشقانه آسماني بودن را تجربه كنپس آسمان باش با همان عشق كه نه كوچك ونه معمولي استپشت سر تو بی کرانگی هستعاشقي كه عشق دارد همراه بی کرانگی استعاشق باش بي بهانه و خشمكه اين حكايت دريائي شدن است ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: سه شنبه 22 خرداد 1403 ساعت: 15:49

زمزمه/ تورج عاطفداستان زندگی ما چگونه روایت میشود؟داستان زندگی همه ما چون سواری در یک قطاری است که ایستگاه هایش تولد و کودکی و نو جوانی و جوانی و میان سالی و پیری است و باید یاد بگیری که از ه ایستگاه توشه ای برداری که نام این توشه یادگیری استیاد می گیری وقتی باور به جهلت کنیمی آموزی زمانی که درد را احساس کنیارتش کلمات هیج روحی را نجات ندادند مگر آن که فهمید آن روح در بند استبند جهلبند دردبند تعصببند ها بی شمارندو این بند به دور دستهایت می پیچنددستهای مشت کرده گاهی به اندازه یک عمر پشت دیوار تردید می مانندچشمها پنجره روح شدند و رخ زرد اسرار درون را هویدا کرد اما نیاز به دیدن آن را از هیچکس نباید داشتآدمها می آیند که با حماقتشان روحت را کدر کنند اما با تواست که با تمام وجود آن را دوباره جلا دهیآدمها می آیند که همه عقده های درونشان را برسرت آوار کنند اما با تو است که از هیچستان آنها بگریزیکوه شادمانی واعتماد به خویشتن ذره به ذره قامت می کشندجهان را آگاهانه باید نگریست تا خیمه خویشتن را در گوشه ای از هستی برپا کنیگوش ده به همه ترنمهایی که چون نشانه برایت فرستاده می شوند و می توانند صدای نسیم خنکی در اواخر بهار باشد یا که نجوای مردی که شاید او را در گوشه خیابان دیده ای و سوالاتش را بی رحمانه با تازیانه قضاوت کودکانه می دانیکلام را قطره قطره جاری کن و اقیانوس دانش و سیل عباراتی را که می خوانی را در زندگی ات بکار ببرقصر باورهایت را با گل وخشت آدمیت بنا کنبه جستجو باش تا بیابیریشه داشته باش تا سبز شویاصالت را ره توشه سفر زندگی کن تا اندک اندک با خویشتن بیگانه نشویاحترام بگذار و حرمت بخواهشریف باش و از غریبه با شرف حذر کنغنچه ای خواهی زد و گل آدمیت را شکوفا کنی اگر سبز شود روح آدمیدلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:19

رد پای فرشتگان/ تورج عاطفدر میان این غوغای هیچستان چه کسی ز فرشته سراغی گیرد ؟یا که به فرشته شدن باوری دارد ؟ رد پای فرشته در این برهوت امید توان یافتن ؟رد پای فرشتگان کجاست ؟در کدامین صحرا توانم که رها شوم ز سراب غیبت توز من سراغ فرشتگان را نگیرآنها جائی هستند همراه تو نامش بهشت است آنجا که تو حاضر یخوب می نگری ؟همه چیز نادیدنی شد زیرا هیچکس ز چشم خویشتن خود را ندیدبهشت جائی است که خداوند معجزه را برای ما ساخته استو چنین است که چشمانت را معجزه ام می دانممعجزه نهچشمانت بهشت من هستندمعجزه از یاد رفتن روزمرگی هایم در غرقه شدن در چشمهایت بودزندگی باز آمدهمان که سیاووش نویدش را بدادزندگی همان آتشگهی پابرجا شدآری آریزندگی زیباستافروختی آن راشعله اش همه جا پیدا شدرها شدم ز خموشیچه غوغائی دارد شکستن قفل سکوتدر نگاهی که تو کردی و چشمان و دلم را ربودمن فصل ها را با تودوباره نام گذاشته امزمستانی که با بهار حضورت گرم شدمبهاری که با وجودت عطر آگین شدمتابستان داغ که شکستیم طلسمهای تعریف شده پر غم راپاییزی که رنگارنگ شد به یک رنگی مهرورزی هاسراغ فرشته ز من نگیرمن در پوچستان بی تو هیچ فرشته ای را نمی جویمهمه سوره های وحی شده ز خدایگان عشقبا آیه های چشمانت زمزمه می کنمو می نوشم ز می نگاهتو قصه ای که آغاز بی پایانش توئی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: دوشنبه 24 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:56

من و آسمان/ تورج عاطفهنوز هم دل و چشمانم به دنبال آسمان است .دل را در گروی خشم و قهر نگذارم و چشم به شرم بر زمین ندارم.شرم ز ذهن بیمار آید نه دلی که می تپد به شور و شعر و ...آسمان این روزهای بهاری یاد آور روزهای دور است. همان روزهائی که با شکل ابرها خیالبافی و در شبها با ماه و ستارگانش عاشقی می کردم. این آسمان مرا زمزمههایی داد تا شاعری کنم . دنیای این روزها را از روی زمین جز خشم و طمع و غم و ترس نمی بینم اما وقتی چشم به آسمان دوزم چون برگی می شوم که نسیم ّپروازش دهد و می پندارد به آسمان رسد و شاید هم میرسد . بی خیال و بی ادعا سبز برگی در بیکران آبیتکیه زدن بر دیوارهای قدیمی و همسایگی با در های رنگارنگ قدیمی و دلدادگی های شاعرانه با نگاهی به آسمان تابلوئی ز گذشته های دور تا امروزم دهد. دل آسمانی خوب است که اگر دلگیر باشد بارانی شود تا طراوت را به وجود بازگرداند و چنین است که ابر و چشم حکایت های مشترکی را تعریف کنند. ابر ها شکل و رنگ با آسمان گیرد چون چشم که همه رنگ و قالبهای به دل است.آسمان را می نگرم و می اندیشم هر سال که می گذرد با همه قصه هائی که دلم در طی سالها تعریف کرد و دلدادگی و دل شکستگی که همراه داشتم باز به چشمانم فرمان داد که چون آسمان باشد .چون آسمان با دلتنگی بگریدچون آسمان را دلدادگی برق زندچون آسمان بی کران ببخشد اما از یاد نبرد جایگاه روز و خورشید را و شب و ستاره و مهتاب شدنی هاهنوز چشم به آسمان دوزم تا زمزمههایی را برایم خواند تا شاید دوباره شاعری کنم.آسمانم باز هم برایم شعرهای زیبا بخوان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: دوشنبه 24 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:56

مستی کنرها شو ز بازی روزگارزشکوه هار خیال بافی هاز دیوانگان شهرتز مسخ شدگان قدرت رهایشان کن آمده اند و باز می آیند اما سر انجامشان رفتن و فراموشی است مستی کنعقل را اسیر کن در زندان غفلتدل را رها کنشاید بی توایی زخاطر روددلتنگی هایت را بسپار به باران که او می داند چگونه به دریا رسددل نگرانی ها را بسپار به خیالش که همه حکایت گفته و ناکفته را او داند و بسدلدادگی هایت را به هیچ کس نسپار که نه وجودی آنها را فهمد ونه خیالی برای درکش خواهند داشتدلشکستگی ها را بسپار به اشک که جاری. شود تا زندگیش را جشن گیرد و در بازی روزگار نقش نوازشگر دل را بازی کند دل را به هیچکس و هیچ نسپار که جز تو کسی ز احوالش نه خبری دارد نه خبری گیرددلمشغولی های روزگار را بسپار به لبخند و لبهایی که گویند این نیز بگذرددلنوشته هایت را با قلم خط خطی کن تا شاید خسته اش کنی و به ذهن مجنونت فرصتی برای دوباره خود شدنش دهیدلت را بگذار تا بازی کند هواه با وصل یا مه به شکستن شاید هم به سکوتی آرام شود یا شوری به قلمی دهد که دلمشغولی را رسام شودخاصیت دل چنین است که آرام نشود هرگز دل به فمار زندگی دهد و به جستجوی دلدار لیک شاید سهمش دلتنگی و دلشکستگی و دلمشغولی و شاید دگر بازی با دل باشددل گر دلدار شود یا دلشکسته باز دل است و نشان آدمیت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: دوشنبه 24 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:56

حکایت آخر چنین است رسم جهان جهان که کردار خویش از تو دارد نهانفردوسیاین شعری است که در آخر نوشته در مورد آن صحبت می کنم همان طور که گفتم سفید برفی تغییری در زندگی من به وجود آورد از روز بعد کار من این شد که به مراقبت به گربه های خیابان بپردازم و به آنها غذا رسانی کنم این را بگویم در این سالها کلاس های قصه نویسی با همکاری دانشگاه تهران برگزار کردم و شاگردانم همه عاشق گربه بودند البته بعد از قصه زن - زندگی - آزادی دیگر با آنها همکاری نکردم بعد ازآن یک روز در کافی شاپی که می رفتم دیدم که صاحب کافه با پسرکی که آنجا کار می کرد دعوا می کرد که چرا بچه گربه ای را در کافه نگهداری کرده است و این بچه گربه 4 هفته ای بود و صاحب کافه می خواست او را بیرون بیاندازد چون مادر نداشت و من به ناگهان تصمیم گرفتم و دوباره حس مراقبت کردن را تجربه کردم و این بچه گربه را به خانه بردم و نامش کارامل شد بعد ها گربه های دیگرم کاوه و ترنج و ملوس و پیچا هم که هر کدام به نوعی در زندگیم آمدند را به سر پرستی گرفتم و حالا پنج گربه دارم ضمن این که عضو گروهای حامی حیوانات شدم و خودم هم تا به امروز در پارک هنرمندان گربه های زیادی دارم که هر روز عصر منتظر من هستند در خیابان و کوچه هم دوستهای زیبا و پشمالو همیشه منتظر من هستند و شاید بعضی وقتها کلید خانه و کیف پول و موبایلم را جا بگذارم اما ظرفی که غذا خشک در آن می گذارم یک یار جدا ناشدنی از من است و من هم کلی با آنها عشق می کنم لازم به ذکر است برخی از تجربه های خودم با گربه ها را در کتابی به نام " گربه های اشرافی شهر ما " نوشتم .در طی این سالها بغیر از نوشتن چند پروژه باز سازی ساختمان ها هم انجام دادم ولی دیگر تحمل آن را ندارم و فکر می کنم به کار نوشتنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 12 ارديبهشت 1403 ساعت: 18:41

پیش حکایت ......حقیقتا قرار نبود که این پیش حکایت را بنویسم و قکر می کردم که می توانم در میان حکایت هایم در این مورد هم بنگارم اما داستان پیچیدگی هائی داشت که باید به صورت جدا آن را تعریف می کردم . قضیه مربوط به لقب " ناخدا " است . همان طوری که قبلا گفته بودم در کنکور کشتی رانی قبول شدم و فکر می کردم که همه چیز به سر انجامی رسیده است اما قضایای علوم تربیتی دبیرستانم سرنوشت را عوض کرد من را مردود کردند و به سر بازی رفتم اما تا پیش از اعلام لیست نهائی پدرم به شوخی من را " ناخدا " صدا می زد و این نام برای اولین بار در آن روزگار صاحب شدم . سالها بعد زمانی که در مجله فردوسی مشغول به کار بودم سر دبیر اعلام کرده بود که مقاله ها را با یک نام چاپ نشوند و اگر شخصی بیش از یک مقاله دارد با اسامی دیگر آنها در مجله بیایند و آن روزگار وقتی از من نام مستعاری خواست به یادگاری آن روزگار نام " ناخدا " را گذاشتم . سالها بعد در دهه 80 در کتاب دختری در قاب پنجره یکی از قهرمانان داستانم دریانورد بود و قهرمان اصلی داستان ( الیناز ) او را ناخدا خطاب می کرد باید بگویم الیناز دختری بود که سر نوشتی عجیب داشت دچار ازدواج اجباری و در سن کم شده و مشکلاتی با شوهر و خانواده شوهر داشت و بعد ها در زندگی با ناخدا آشنا شده بود ...در آن سالها روزی از انتشارات به من زنگ زدند که خانمی با دفتر تماس گرفته و شماره من را می خواسته است و گفته که یکی از خوانندگان کتاب " دختری در قاب پنجره " است خوب طبیعتا تلفن من به ایشان داده نشده بود اما چند روز بعد نامه ای به دفتر مجله فرستاده بود و من به دفتر رفتم و نامه را گرفتم . حکایت نامه در مورد خانمی بود که دو تا بچه داشت و سرنوشتی مشابه قهرمان داستان من داشت . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 12 ارديبهشت 1403 ساعت: 18:41

روزگارروزگار عجیبی است و همه جا به قول آن ترانه سرای مشکی پوش پر از عارف است و عاشقی را نتوان که جائی یافت در این روزگار باید اندیشید که کجا می توان سکوتی یافت که بی ادعائی را مشق کند و...صبح دمی آغاز شده است صدای پرنده ای مرا به یاد بلبل خوش نوای حافظ می اندازد و گوش به او می سپارد پرنده می خواند و من از نغمه او چنان سر مستم که حاضر نیستم بستر را رها کنم چشمهایم را می بندم و او می خواند و ناگهان خاموش می شود دل رنجیده خاطر به سوی پنجره می روم تا او را بیابم اما سکوت همه جا را فرا گرفته تا این که ناگهان کلاغ نجوا می زند و از صدای او بقیه کلاغها هم می خوانند و سمفونی قار قار همه جارا فرا می گیرد کلاغ در بالکن خانه نشسته و مرا وادار می کند که از جا بر خیزم و به سوی در رفته و او را فراری دهم اما باز کلاغ باز می گردد و نوای قار قار را تکرار می کند و من تازه می اندیشم که شاید ترانه سرای صبحگاهی به این دلیل مهاجرت کرد که این سیل عظیم کلاغ ها را شنید و من باز به کلاغ اندیشم براستی کلاغ را مقصر بود ؟ این کلاغ صدای را می زند تا نوای از ارتباط را با طبیعت و دوستانش برقرار است بی آن که بداند دغدغه من چگونه با صدای او خواهد بود کلاغ قار قار می کند و به ناخدائی نمی اندیشد که در پی نوای بلبل دور دست است و از سوی دیگر بلبل هم بهر من نمی خواند او هم در پی تغمه سرائی با سهم خویش از طبیعتی است که او در میان آن غرقه است و شاید این اندیشه های ما آدمیان در گیر آن دیگری است که چنین قضاوتی دارد که خشمگین با کلاغ بی نوائی است که کاری با ما ندارد و اصولا برای او " ما" جز خطر وجود ندارد و یا از سوی دیگر بلبل هم به تمنای ما اهمیتی نمی دهد زیرا او برای خویشتن و نه بهر ما می خواند و دقیقا این مجال نوشتارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: سه شنبه 4 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:12

حکایت نهنگ و اژدها / تورج عاطفیکی از مسائلی که در آغاز سال اختلافی بین مردم انداخته بود گذاردن نام " اژدها " یا " نهنگ " بعنوان نام سال بود . البته در ریشه این نامگذاری بر سالها اختلاف نظر بسیار است زیرا اصولا این نوع نامگذاری ها بر اساس باورهائی که در نزد فاتحین ایران خصوصا مغولهابوده وارد فرهنگ ما شده استایرج ملک پور - منجم و استاد مؤسسه ژئوفیزیک نجوم و فیزیک فضا گفته است که اسامی ۱۲ حیوان تقویم ترکی مغولی شامل: مار، اسب، گوسفند، میمون، مرغ، سگ، خوک، موش، گاو، پلنگ، خرگوش و نهنگ این استاد نجوم بیان میکند: در برخی کشورها از بز به جای گوسفند، خروس یا جوجه به جای مرغ، ببر به جای پلنگ، گربه به جای خرگوش و اژدها به جای نهنگ برای نامگذاری سالها استفاده میشود..اما چرا نهنگ به جای اژدها استفاده می شود ؟ باید عنوان کنم واژه نهنگ در شاهنامه برای نخستین بار در داستان آزمونی است که فریدون برای پسرانش ترتیب می دهد به جای اژدها استفاده می شودفریدون که از هنر جادو بهره داشته است منتظر بازگشت پسرانش از دیار یمن بود و از این رو خود را به صورت اژدهائی در می آورد و سر راه پسرانش قرار می گیرد تا عکس العمل آنها را ببیند . پسر بزرگتر در مواجه با اژدها سعی می کند که فرار کند و پسر میانی تیر کمان می کشد تا با او بجنگد و پسر سوم سعی می کند با گفتگو و به گونه ای رجز خوانی اژدها را از میدان به در کند فریدون به شهر باز می گردد و از جامه اژدها خارج می شود و این واقعه دلیلی می شود که فریدون نام سلم را را برای پسر اول بنهد که بنا بر ادعای فردوسی ریشه در سلامت دارد و نام پسر میانی تور می شود که نشانه شجاعت است و ایرج نام پسر کوچک می شود که هوشیاری و سیاست پیشگی را نشان استاما حکایت اژدها و نهنگ در زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: سه شنبه 21 فروردين 1403 ساعت: 21:29

صفحه بندی