خرید بک لینک

بابا گوریو

قصه های من و دخترم بی کران هستند و بی تردید می توانم صدها صفحه و نامه برای او بنویسم اما در این مرداد گرم که که این نامه نوشته می شود من به یاد واژه " امرداد " می افتم و این نامه را خطاب به خودم و نه دخترم می نوسم تا کتاب " نامه هائی از کتاب بنفش برای دخترم " به پایان برسد و اما به معنی امرداد باز می گردم

به راستی «اَمُرداد» چیست؟ چرا باید به آن اندیشید و چرا باید آن را فهمید؟ آیا «امرداد» بیمرگی است؟ آیا جاودانگی است؟ آیا رستاخیز پس از مرگ است؟ گامهای رسیدن به آن چیست؟

از نگاه واژهشناسی؛ «اَمُرداد» دارای دو بخش «اَ» و «مُرداد» است. «اَ» در زبان اوستایی به چم(: معنی) ؛ «نه» و «نا» و «مُرداد» به چم «مرگ و نیستی» است، به این ترتیب «اَمُرداد» ؛ نامیرایی است و جاودانگی و بیمرگی.

و چه آرزوئی زیباتر از نامیرائی برای عشق می تواند باشد . نامیرائی خوب است ؟ در کافه ای در میانه شهر نشسته ام و به این واژه می اندیشم و

او را می بینم


وارد کافه که می شود همه را متوجه خود می کند . او پیر مردی است قد بلند که سیاه پوش و عینکی تیره بر چشم دارد و با عصا راه می رود . او در میان بهت و استهزا جوانانی که بی شمار در کافه های شهر به دنبال یافتن به اصطلاح هویت فضای کافه ها را با دود سیگارهایشان و یا با سر و صدا های که آمیخته به دشنام و بی خردی است پر کرده اند بر روی یک صندلی می نشیند . نخست تقاضای او تغییر موسیقی است که در فضای کافه پخش می شود اما با مخالفت پسر جوانی که برای گفتن دستور او با سیمائی اخم آلود ایستاده است رو به رو می شود. پیر مرد عصبانی است . به نظر می آید او برای فرار از خانه ای خلوت که غرق اثاثیه و عکسها و بی گمان خاطرات قدیمی است رهسپار مکانی شده است که هیچ شباهتی به کافه نادری روزگار جوانی اش ندارد. در نگاه کسی که عاشق ادبیات است او می تواند یک بابا گوریو باشد. بابا گوریو یکی از کتابهای مشهور بالزاک نویسنده فرانسوی قرن 19 میلادی است . شباهت داستان باباگوریو با لیر شاه شکسپیر که دو قرن پیش از آن نوشت شده است بیانگر درگیری های ذهنی اونوره دو بالزاک با پدیده بی وفائی است . گوریو هم چون لیر شاه زندگیش را به پای فرزندانش ریخته است و در روزگار پیری اسیر فقر و تنهائی است و چنین است که در انزوا مطلق می رود که مقصدی جز مرگ ندارد. پیرمرد از قهوه و شیرینی و نوع سرویس کافه عصبانی است و لی جوانکی که با نقاشی های روی دستش تضاد آشکاری با پیرمرد و اختلاف نسل ها را نمایان می سازد بی توجه است. پیرمرد می اندیشد که شاید این جوان هم چون روزگار جوانی او است که می پندارد موی سپید ارزش دارد و یا حداقل از بعد تجارت حق را همیشه به مشتری می دهد اما جوانک دست پرورده جامعه ای است که بی رحمی و بی خردی و بی ادبی را چون میمون های ژاپنی میزارو(نبین ) و ایوازارو(سخن مگوی ) وکیکازارو ( گوش نده ) مقدس می شمارد و چنین است که پیر مرد خشمگین از جایش بر می خیزد و چون بابا گوریو قصه بالزاک راهی دیار تنهائی می شود . پیرمرد با عصایش آهسته حرکت می کند و گاه به گاهی می ایستد تا با همسایه ای یا رهگذری شکوه ای ز کافه و پسرک کند و اندکی همدردی را کاسبی کند اما کسی حوصله شنیدن او را ندارد. لیر شاه و بابا گوریو ها حتی بدون تکرار شکسپیر ها و بالزاک ها تکرار می شوند و تنهائی همنشین باوفای مرگ بارها شده است. باباگوریو شدن به چشم بر هم زدنی آید و شاید چنین است که نجوای بی وفائی دنیا و یاد خوش جوانی همواره هست

و من می ترسم که آیا من هم روزی چون بابا گوریو می شوم ؟ این نوشته ها بیش از قلمرو لیرشاه نیستند و شاید روزی من هم در تنهائی باشم . پیش خودم می اندیشم نامه ها را برای دخترم نوشتم تا ترسم را پنهان کنم ؟ از مرگ نمی هراسم اما بی گمان از زندگی نکردن در هراسم

پیرمرد را می نگرم که از کافه بیرون می رود و من به نامیرائی می اندیشم . نامیرائی چه می تواند باشد ؟ در این کتاب خواستم از عشق و ظلم و تنهائی و زیاده خواهی ها و... و حالا که به این واژه ها می نگرم همه می توانند جاودانه باشند و در هر دمی به سراغمان آید و من می اندیشم که شاید " نامیرائی " خود میرائی باشد !

نامیرائی می تواند زندگی باشد . زندگی که در وجودش میرائی دارد اما اگر زندگی به واقع زندگی باشد چه کسی از میرائی می ترسد ؟ ووقتی از میرائی نترسی بی گمان نامیرائی معنی شود

پیش خودم در این چند جمله آخر این کتاب می نویسم

زندگی کن

عشق بورز

و بی توقع باش

شاید راز نامیرائی چنین است و همه آنچه در کتاب بنفش نوشته می شد همین را می گفت

زندگی

زندگی

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: سه شنبه 30 مرداد 1403 ساعت: 13:22

صفحه بندی