خرید بک لینک

1/ تورج عاطف
داستان زندگی ما چگونه روایت میشود؟
داستان زندگی همه ما چون سواری در یک قطاری است که ایستگاه هایش تولد و کودکی و نو جوانی و جوانی و میان سالی و پیری است و باید یاد بگیری که از ه ایستگاه توشه ای برداری که نام این توشه یادگیری است
یاد می گیری وقتی باور به جهلت کنی
می آموزی زمانی که درد را احساس کنی
ارتش کلمات هیج روحی را نجات ندادند مگر آن که فهمید آن روح در بند است
بند جهل
بند درد
بند تعصب
بند ها بی شمارند
و این بند به دور دستهایت می پیچند
دستهای مشت کرده گاهی به اندازه یک عمر پشت دیوار تردید می مانند
چشمها پنجره روح شدند و رخ زرد اسرار درون را هویدا کرد اما نیاز به دیدن آن را از هیچکس نباید داشت
آدمها می آیند که با حماقتشان روحت را کدر کنند اما با تواست که با تمام وجود آن را دوباره جلا دهی
آدمها می آیند که همه عقده های درونشان را برسرت آوار کنند اما با تو است که از هیچستان آنها بگریزی
کوه شادمانی واعتماد به خویشتن ذره به ذره قامت می کشند
جهان را آگاهانه باید نگریست تا خیمه خویشتن را در گوشه ای از هستی برپا کنی
گوش ده به همه ترنمهایی که چون نشانه برایت فرستاده می شوند و می توانند صدای نسیم خنکی در اواخر بهار باشد یا که نجوای مردی که شاید او را در گوشه خیابان دیده ای و سوالاتش را بی رحمانه با تازیانه قضاوت کودکانه می دانی
کلام را قطره قطره جاری کن و اقیانوس دانش و سیل عباراتی را که می خوانی را در زندگی ات بکار ببر
قصر باورهایت را با گل وخشت آدمیت بنا کن
به جستجو باش تا بیابی
ریشه داشته باش تا سبز شوی
اصالت را ره توشه سفر زندگی کن تا اندک اندک با خویشتن بیگانه نشوی
احترام بگذار و حرمت بخواه
شریف باش و از غریبه با شرف حذر کن
غنچه ای خواهی زد و گل آدمیت را شکوفا کنی اگر سبز شود روح آدمی
دل را بخواه تا عشق مهمانت گردد
جهان را زیبا کن با ایمان به عشق
عشق ره توشه ای که در تمامی ایستگاه های زندگی یافت می شوند اگر بندها رهایت کنند ز جهل و غرور و تعصب و جوینده بودن در کودکی و نوجوانی وجوانی در میان سالی و پیری گم نشوند
آرام گیر با خویشتن و شفقت را به میزبانی وجودت بفرست

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:19

صفحه بندی