رد پای 1/ تورج عاطف
در میان این غوغای هیچستان
چه کسی ز فرشته سراغی گیرد ؟
یا که به فرشته شدن باوری دارد ؟
رد پای فرشته در این برهوت امید توان یافتن ؟
رد پای فرشتگان کجاست ؟
در کدامین صحرا توانم که رها شوم ز سراب غیبت تو
ز من سراغ فرشتگان را نگیر
آنها جائی هستند همراه تو
نامش بهشت است آنجا که تو حاضر ی
خوب می نگری ؟
همه چیز نادیدنی شد زیرا هیچکس ز چشم خویشتن خود را ندید
بهشت جائی است که خداوند معجزه را برای ما ساخته است
و چنین است که چشمانت را معجزه ام می دانم
معجزه نه
چشمانت بهشت من هستند
معجزه از یاد رفتن روزمرگی هایم در غرقه شدن در چشمهایت بود
زندگی باز آمد
همان که سیاووش نویدش را بداد
زندگی همان آتشگهی پابرجا شد
آری آری
زندگی زیباست
افروختی آن را
شعله اش همه جا پیدا شد
رها شدم ز خموشی
چه غوغائی دارد شکستن قفل سکوت
در نگاهی که تو کردی و چشمان و دلم را ربود
من فصل ها را با تودوباره نام گذاشته ام
زمستانی که با بهار حضورت گرم شدم
بهاری که با وجودت عطر آگین شدم
تابستان داغ که شکستیم طلسمهای تعریف شده پر غم را
پاییزی که رنگارنگ شد به یک رنگی مهرورزی ها
سراغ فرشته ز من نگیر
من در پوچستان بی تو هیچ فرشته ای را نمی جویم
همه سوره های وحی شده ز خدایگان عشق
با آیه های چشمانت زمزمه می کنم
و می نوشم ز می نگاهت
و قصه ای که آغاز بی پایانش توئی
برچسب:
نویسنده: هلیا رحمانی