حکایت مشروطیت/تورج عاطف
پیام دوشم از پیر میفروش آمد
بنوش باده که یک ملتی بهوش آمد
هزارپرده زایران درید استبداد
هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد
زخاک پاک شهیدان راه آزادی
ببین که خون سیاوش چنان بجوش آمد
"عارف قزوینی"
تابستان به مرز نیمه می رسد دلهای آنهائی که تاریخ ایران را می دانند و حکایت شور و شوقی ملتی را می خوانند با واژه مشروطیت به یاد شجاعت و عشق زنان و مردانی می کنند که جان دادند تا ملتی به هوش و آزادی برسند
من از کودکی با واژه مشروطیت آشنائی داشتم . پدر پدربزرگ پدرم یعنی احمد نقاش از مردانی بود که برای مشروطیت مال و جان خود را فدا کرد و در دوران استبداد صغیر توسط صمد خان حاکم مرتجع تبریز کشته شد و حکایت مشروطیت در خانه ما روایت می شد اما سالها بعد که کتاب " نقاش مشروطیت " را نوشتم حکایت مشروطیت برای من جذاب تر شد چون علاوه بر دست نوشته های پدر بزرگ پدرم ( محمود نقاش زاده ) باید غرق نوشته های مشروطیت می شدم تا اندکی بتوانم از مظروطیت هم بگویم و من همراه با کسروی و فریدون آدمیت و مخبر السلطنه هدایت و شهریار بهبهانی و دکتر ملک زاده و ناظم الاسلام کرمانی و ماشا الله آجودانی و ادوارد براون و یحیی دولت آبادی .. شدم و عاشقانه مشروطیت را تعقیب کردم
وقتی از دلاور سردارانی چوت ستارخان و باقرخان .. بی کران حکایت وجود دارد . از قلم به دستان و هنرمندانی چون میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل و عارف قزوینی ...چه یادگاریهائی مانده است و امروز یک بار دیگر به مردمانی که ضعف در حافظه تاریخی دارند و بیگمان کمتر یادی از مشروطیت می کنند دوباره یاد آوری می کنیم مشکل اصلی ما ندانستن و در پی آن نخواستن آگاهی است.
تا زمانی که همه باهم بودن و " ما" شدن تبدیل به" من" است و به هر بهانه به دنبال تخریب هستیم ره به جایی نمی بریم. از ادعای تمدن چند هزارساله سخن نمی گویم که سالها است می گویم و می نویسم فرهنگ و تمدن کار و آموزش می خواهند و مهمتر از همه فعل خواستن
فرهنگ به وراثت ربط ندارد و این کلید سورفتارهای ملت ما است درد آنجا است که مشروطیت تنها ۱۱8 سال قدمت دارد و رویای عدالتخانه ما قدمت آن چندانی نداشت اما ما امروز هر کدام بیشتر یک محمد علی شاه و لیاخوف روسی هستیم و میزان علاقه ما به عدالت و آزادی بسیار کمتر از جوان ترین یاران مشروطیت است و تا چنین است امیدی نیست به قول علی مرادی مراغه ای
"مشروطیت توانست دشمنان کوچکش یعنی محمد علی شاه و لیاخوف را شکست دهد اما مغلوب دشمن بزرگترش یعنی فرهنگ عقب افتاده شد" و این حکایت همچنان ادامه دارد افسوس
برچسب:
نویسنده: هلیا رحمانی