نیابش/ تورج عاطف
تیرگان به پایان می رسد
تیرگانی که دل را تیر افکند
دلی که امید داشت
دلی که عشق داشت
دلی که باور به حضور رحم ومهر داشت
راهی نمانده جز رزم با زرق
راهی وجود ندارد جز رزم با بزم جهل
راهی نماند جز خواهش ونیایش
پس ناخدا بنگارد
ز دل ودرد دل
ز آرزو خیر برای اقلیم درد
جز تمنا برای آشکاری روزنه آگاهی
آتش رونق دارد در فصل گرم
گنج را به خیال سپردند
ظلم و ظلمت غرق کرد زلال
دل زلال
ذهن زلال
و..
نیایشی آید
یزدانا
یکی از نامرادی های دیروز
توان اعتماد فردا را ندارد
فریاد دارد، اما خاموش
يزدانا
یکی با غرور کوه و استقامت تنه نازک نهال
خسته ای را به معرکه دلدادگی می خواند
به وزیدنی خم می شود، اما نمی شکند
يزدانا
یکی با هزار من، خود را گم کرده
و در شهر فتنه گر، خویش در بیگانگان می جوید
با چشمی بسته به روی تمنای آشنایان
يزدانا
یکی کوچکتر و مهربانتر از آرزوهایش
به پیامی واله و شیدا می شود
به کلامی در خود، خرد و خراب
يزدانا
یکی بر اصرار وصال، در فراغ می نشیند
و یکی مست از وصال، فراغ برمی گزیند
چه کودکانه، پندار بزرگی دارند
يزدانا
یکی بی دل و غربت نشین تقدیر نابش،
زیباترین شعر شکفتن را می سراید
برای گلی دل زده از شکفتن
يزدانا
یکی بر دو راهی وفای دیرین و صلاح نوین ایستاده بود
و حال که گریزان از تکرار، قصد تولدی دیگر کرد
به صبرش خواندی و نوید سحرش دادی
و من
وامانده از دیوانه دلی خویش،
صبور از چشمی که نگرانم نیست،
خسته از روزگاری که دلتنگم نیست...
يزدانا
آگاهی که از پس هر گلایه و شکایت
چیزی جز سپاس به دل نداشته ایم
پس دوباره و دوباره، اي ايزد مهربان سپاس
يزدانا
ما را دوست بدار و دوست داشتن بیاموزمان
دل هایمان را بهانه ای شایسته ده
و بهانه هایمان را سامان
يزدانا
ما را به باور رسيدن ها در لحظه اكنون رهنمون ساز
برچسب:
نویسنده: هلیا رحمانی