خرید بک لینک

1 کن
رها شو ز بازی روزگار
زشکوه ها
ر خیال بافی ها
ز دیوانگان شهرت
ز مسخ شدگان قدرت
رهایشان کن
آمده اند و باز می آیند اما سر انجامشان رفتن و فراموشی است
مستی کن
عقل را اسیر کن در زندان غفلت
دل را رها کن
شاید بی توایی زخاطر رود
دلتنگی هایت را بسپار به باران که او می داند چگونه به دریا رسد
دل نگرانی ها را بسپار به خیالش که همه حکایت گفته و ناکفته را او داند و بس
دلدادگی هایت را به هیچ کس نسپار که نه وجودی آنها را فهمد ونه خیالی برای درکش خواهند داشت
دلشکستگی ها را بسپار به اشک که جاری. شود تا زندگیش را جشن گیرد و در بازی روزگار نقش نوازشگر دل را بازی کند
دل را به هیچکس و هیچ نسپار که جز تو کسی ز احوالش نه خبری دارد نه خبری گیرد
دلمشغولی های روزگار را بسپار به لبخند و لبهایی که گویند این نیز بگذرد
دلنوشته هایت را با قلم خط خطی کن تا شاید خسته اش کنی و به ذهن مجنونت فرصتی برای دوباره خود شدنش دهی
دلت را بگذار تا بازی کند هواه با وصل یا مه به شکستن شاید هم به سکوتی آرام شود یا شوری به قلمی دهد که دلمشغولی را رسام شود
خاصیت دل چنین است که آرام نشود هرگز
دل به فمار زندگی دهد و به جستجوی دلدار لیک شاید سهمش دلتنگی و دلشکستگی و دلمشغولی و شاید دگر بازی با دل باشد
دل گر دلدار شود یا دلشکسته باز دل است و نشان آدمیت

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: دوشنبه 24 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:56

صفحه بندی