روزمرگی های نویسندگی / تورج عاطف به مستندی نگاه می کردم که دختر عباس معروفی یعنی مهرگان معروفی از بازگشائی کتابارائهی " خانه هنر و ادبیات هدایت " در برلین سخن می گفت به دغدغه های عباس معروفی در مورد صادق هدایت و شاید دغدغه های نویسندگی و تنهائی هائی که می تواند نویسنده را به سوی دنیاهائی ببرد که شاید نباید به این سرعت به انتهای آن برسد و در همین موقع بود که خبر مرگ " ابراهیم نبوی " آمد حقیقتا علاقه ای ندارم که تا کسی اتفاقی برایش افتاد در مورد او بنویسد . به خصوص در مورد کسی که قبلا هیچی از او...
ادامه مطلباسطوره های سیزده بدر/ تورج عاطفبه سیزده بدر رسیدیم و چه خوب است که از آن بیشتر بدانیم آیا سیزده نحس است؟ایرانیان باستان برای روزهای ماه نامگذاری می کردند و روز سیزده در ماه به نام تیر به نمادی برای تیشتر خدای بارندگی بود ایرانیان در ۱۲روز اول به بهانه 12ماه سال جشن می گرفتند و روز3ا را به تیشتر اختصاص می دادند و از او برکت و باران می خواستند و آرزوی پیروزی او بر آپوش دیو خشکسالی داشتند و به همین دلیل به در یا به سوی می کردند یعنی سیزده به در یعنی به سوی تیشتر می رفتند و افسانه ها در مورد نحسی س...
ادامه مطلبمکبث در می سی سی پی / تورج عاطف " زندگی داستانی است سراسر از خشم و هیاهو که از زبان حکایت می شود و معنای آن هیچ است " ( نمایشنامه مکبث ) در بخشی از کتاب خشم و هیاهو این جملات را می خوانیم "هیچ نبردی فتح نمی شود میدان نبرد تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخش می کشد و پیروزی خیال پوچ فیلسوف ها و احمق ها است " می بینیم که پوچی فصل مشترک این دو نوشته قرن شانزدهمی در انگلستان با نوشته قرن بیستمی در آمریکا است آیا قصه خشم و هیاهو نوشته ویلیام فاکنر با نمایشنامه...
ادامه مطلببابا گوریو قصه های من و دخترم بی کران هستند و بی تردید می توانم صدها صفحه و نامه برای او بنویسم اما در این مرداد گرم که که این نامه نوشته می شود من به یاد واژه " امرداد " می افتم و این نامه را خطاب به خودم و نه دخترم می نوسم تا کتاب " نامه هائی از کتاب بنفش برای دخترم " به پایان برسد و اما به معنی امرداد باز می گردم به راستی «اَمُرداد» چیست؟ چرا باید به آن اندیشید و چرا باید آن را فهمید؟ آیا «امرداد» بیمرگی است؟ آیا جاودانگی است؟ آیا رستاخیز پس از مرگ است؟ گامهای رسیدن به آن چیست؟از نگاه واژهشناسی؛ «اَمُرداد» دارای دو بخش «اَ» و «مُرداد» است. «اَ» در زبان اوستایی به چم(: معنی) ؛ «نه» و «نا» و «مُرداد» به چم «مرگ و نیستی» است، به این ترتیب «اَمُرداد» ؛ نامیرایی است و جاودانگی و بیمرگی.و چه آر...
ادامه مطلبحکایت مشروطیت/تورج عاطف پیام دوشم از پیر میفروش آمد بنوش باده که یک ملتی بهوش آمد هزارپرده زایران درید استبداد هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد زخاک پاک شهیدان راه آزادی ببین که خون سیاوش چنان بجوش آمد "عارف قزوینی"تابستان به مرز نیمه می رسد دلهای آنهائی که تاریخ ایران را می دانند و حکایت شور و شوقی ملتی را می خوانند با واژه مشروطیت به یاد شجاعت و عشق زنان و مردانی می کنند که جان دادند تا ملتی به هوش و آزادی برسند من از کودکی با واژه مشروطیت آشنائی داشتم . پدر پدربزرگ پدرم یعنی احمد نقاش از مردانی بود که برای مشروطیت مال و جان خود را فدا کرد و در دوران استبداد صغیر توسط صمد خان حاکم مرتجع تبریز کشته شد و حکایت مشروطیت در خانه ما روایت می شد اما سالها بعد که کتاب " نقاش مشروطیت " را نوشتم حکای...
ادامه مطلبنیابش/ تورج عاطفتیرگان به پایان می رسدتیرگانی که دل را تیر افکنددلی که امید داشتدلی که عشق داشتدلی که باور به حضور رحم ومهر داشتراهی نمانده جز رزم با زرقراهی وجود ندارد جز رزم با بزم جهلراهی نماند جز خواهش ونیایشپس ناخدا بنگاردز دل ودرد دلز آرزو خیر برای اقلیم دردجز تمنا برای آشکاری روزنه آگاهیآتش رونق دارد در فصل گرمگنج را به خیال سپردندظلم و ظلمت غرق کرد زلالدل زلالذهن زلالو..نیایشی آیدیزدانایکی از نامرادی های دیروزتوان اعتماد فردا را نداردفریاد دارد، اما خاموشيزدانایکی با غرور کوه و استقامت تنه نازک نهالخسته ای را به معرکه دلدادگی می خواندبه وزیدنی خم می شود، اما نمی شکنديزدانایکی با هزار من، خود را گم کردهو در شهر فتنه گر، خویش در بیگانگان می جویدبا چشمی بسته به روی تمنای آشنایانيزدانایک...
ادامه مطلبچون آب باشهميشه آب بی ادعا است صدا ندارد؟ اما چه كسي كه در نيمه هاي شب نوای آن را چه از اقيانوسي باشد یا که چكيدن شدن قطره اي باور نكندبو ندارد ؟اما در ميان كويري تشنه همه نفحه زندگي را یاد آورد مزه ندارد ؟چه كسي مي تواند مزه شوري اقيانوس در هنگام غرقه شدن را از ياد برد و يا در هنگام نزديكي با مرگ آن را نچشد و نگويد گواراترين استآب حجم ندارد مي تواند از بي كران كوچك ملكول تا بي كران بزرگ چون سونامي شود صداي پاي آب مي آيدمي تواني ديوانه شويباور اكنون را بياب بزرگي چون آب باش سادهبي حجم بي توقعبي خيال كه به دهاني مي رسد و يا سپيداري و يا اين كه كامي را در آغوشش خاموش كندبنگر و بگذرباور كن زيستني را كه گذراني براي هر مدعي و بي ادعائي داردپس چون آب شو دريائيدريائي شو و از ياد نبرد كه درياي خشمگي...
ادامه مطلبزمزمه/ تورج عاطفداستان زندگی ما چگونه روایت میشود؟داستان زندگی همه ما چون سواری در یک قطاری است که ایستگاه هایش تولد و کودکی و نو جوانی و جوانی و میان سالی و پیری است و باید یاد بگیری که از ه ایستگاه توشه ای برداری که نام این توشه یادگیری استیاد می گیری وقتی باور به جهلت کنیمی آموزی زمانی که درد را احساس کنیارتش کلمات هیج روحی را نجات ندادند مگر آن که فهمید آن روح در بند استبند جهلبند دردبند تعصببند ها بی شمارندو این بند به دور دستهایت می پیچنددستهای مشت کرده گاهی به اندازه یک عمر پشت دیوار تردید می مانندچشمها پنجره روح شدند و رخ زرد اسرار درون را هویدا کرد اما نیاز به دیدن آن را از هیچکس نباید داشتآدمها می آیند که با حماقتشان روحت را کدر کنند اما با تواست که با تمام وجود آن را دوباره جلا ده...
ادامه مطلبرد پای فرشتگان/ تورج عاطفدر میان این غوغای هیچستان چه کسی ز فرشته سراغی گیرد ؟یا که به فرشته شدن باوری دارد ؟ رد پای فرشته در این برهوت امید توان یافتن ؟رد پای فرشتگان کجاست ؟در کدامین صحرا توانم که رها شوم ز سراب غیبت توز من سراغ فرشتگان را نگیرآنها جائی هستند همراه تو نامش بهشت است آنجا که تو حاضر یخوب می نگری ؟همه چیز نادیدنی شد زیرا هیچکس ز چشم خویشتن خود را ندیدبهشت جائی است که خداوند معجزه را برای ما ساخته استو چنین است که چشمانت را معجزه ام می دانممعجزه نهچشمانت بهشت من هستندمعجزه از یاد رفتن روزمرگی هایم در غرقه شدن در چشمهایت بودزندگی باز آمدهمان که سیاووش نویدش را بدادزندگی همان آتشگهی پابرجا شدآری آریزندگی زیباستافروختی آن راشعله اش همه جا پیدا شدرها شدم ز خموشیچه غوغائی دارد شکست...
ادامه مطلبمن و آسمان/ تورج عاطفهنوز هم دل و چشمانم به دنبال آسمان است .دل را در گروی خشم و قهر نگذارم و چشم به شرم بر زمین ندارم.شرم ز ذهن بیمار آید نه دلی که می تپد به شور و شعر و ...آسمان این روزهای بهاری یاد آور روزهای دور است. همان روزهائی که با شکل ابرها خیالبافی و در شبها با ماه و ستارگانش عاشقی می کردم. این آسمان مرا زمزمههایی داد تا شاعری کنم . دنیای این روزها را از روی زمین جز خشم و طمع و غم و ترس نمی بینم اما وقتی چشم به آسمان دوزم چون برگی می شوم که نسیم ّپروازش دهد و می پندارد به آسمان رسد و شاید هم میرسد . بی خیال و بی ادعا سبز برگی در بیکران آبیتکیه زدن بر دیوارهای قدیمی و همسایگی با در های رنگارنگ قدیمی و دلدادگی های شاعرانه با نگاهی به آسمان تابلوئی ز گذشته های دور تا امروزم دهد. دل آس...
ادامه مطلب